X
تبلیغات
محمد آقاسی

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ

أَمَّا بَعْدُ

فَإِنَّ مَنْ لَحِقَ بِی اسْتُشْهِدَ وَ مَنْ لَمْ یَلْحَقْ بِی لَمْ یُدْرِکِ الْفَتْحَ

وَ السَّلَام

(کامل الزیارات مرحوم محدث شریف ابن قولویه قمی-صفحه ۷۵)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 23:40  توسط محمد آقاسی 


  کارهای سخت توی این دنیا زیاد است. گاهی فکر کردن به کارهایی که کرده ایم هم سخت است. فکر کردن به این که دل تاریکی شب رانندگی کنی و «لالاکوچولو» رادیو گوش کنی و کسی هم نوشته باشد برایت که «بنا، همیشه بر صلح بوده و هست برای همین هم همیشه راه حل اول و آخر «رفتن» بوده و هست.» و به خیال نپخته ی نیچه ای اش تکلیف را برای خودش و عالم اش روشن کرده باشد؛ و بخواهی پیامک بزنی که «همین گذشتن خیلی سخت است». خوب که دقت کنی می بینی خیلی هم سخت است.   اگر سخت نبود این انسان ها برای چی برای «گذر» از خیابان خط سفید می کشیدن روی دل سیاه خیابان یا پل عابر می کاشتند کنارش قد منار جای سرو و چنار که آدم را یاد یار می اندازد.
شاید هم اصلا این مظاهر شهری جدید می خواهد یاد یاری در ذهن نباشد که بشر امروز یاد بگیرد بنا نیست مجنون منتظر لیلی بماند و فرهاد برای شیرین تیشه بزند و بیژن به گیسوی منیژه استوار شود. اصلا بشر امروز باید یاد بگیرد «بگذرد» از آدمها. اصلا شاید برای اینکه این گذشتن سخت است این همه کتاب و نوشته و مقاله از «گذار» دنیای سنتی به مدرن نوشته اند و هنوز هم اندر خم یک کوچه مانده ایم که سنتی هستیم یا مدرن یا چیزی این وسط ها و یک لنگ مانده در هوا.
گفتم کوچه، یاد «گذر» افتادم که در قدیم استفاده می شده و شباهتی داشته به «چهارسوق» که نام اینجا هم هست. احتمالا مثل خیلی چیزهای دیگر که قدیمی اش یک رنگ و صفایی دیگر داشته این گذشتن در قدیم هم ساده تر بوده که به بخشی از بیرونی عمومی مردم محله می گفته اند گذر و مشهور می شده به نامی و نشانی مثل گذر لوطی فلانی. حالا این لوطی شاید خیلی هم خود اهل گذر نبوده و از شدت جوانمردی در پیری و جوانی «گذر» کردم خیلی به بساطش می افتاده که اسمش اسمی می شده در آن محله. حالا که محله ای نیست مثل قدیم در این تهرانی که طهران می نوشتندش انگار؛ اگر نه لوطی هایی داشته مثل «جوانمرد قصاب» که ایستگاه مترو است فقط برای ما الان، که گذر می کردند از حرام خدا به حلالش و کار سختی است این گذشتن.
اصلا فکرش بکن یکی از سخت ترین کارهای این دنیا گذشتن از آدمها. نه آنکه گفتم اگر دل داده ای و دل داری از یاری بگذری، نه، که این امر دشواری پیچیده ای دارد. غیر از این بود شیخ اجل سعدی شیرین سخن نمی فرمود: «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود». بحث بر سر این است که خلق خدایی در حقت بدی بکند و تو باید ببخشی و بگذاری و بگذری. اصلا اگر گذشتن سخت نبود، مقام صبر و جایگاه صابر نزد حضرت حق دوست داشتنی نمی شد و محبوبش نمی شدند. حالا که مصداق اکمل و اتم  «الکلام یجر الکلام» که کلام جاری کلام است شد، نمی شود از سختی گذر از این دنیا به آن دنیا نگفت که اگر نبود سختی برزخ، این همه انبوه کتاب و رساله و مقاله از هر دین و سیاق و آیین برایش پیدا نمی شد و چه هیبتی دارد این «گذر» از دنیای به عقبی.
حالا می شود بهتر گفت که سخت از گذاشتن و گذشتن و رفتن.  آمدم بنویسم که همه این جمله ها آمده اند بگویند قرار است کاری سخت از جنس گذشتن که خیلی سخت است اتفاق بیفتد. آمدم بنویسم که شاید دیگر اینجا در این کلبه مجازی نیامدم و ننوشتم. یعنی من هم باید گذر کنم. بگذارم و بگذرم و بروم. نمی دانم که تا چه حد این رفتن را برگشتی است. شاید بود و بیشتر دل نوشته ها اینجا کنار هم قرار گرفتند. به هر حال باید رفت همانطور که دلی به دریا می زند و می رود. در جهان مجازی اینجا بیابیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1392ساعت 22:50  توسط محمد آقاسی  | 


  خیلی وقت ها و شاید همه زندگی به ویژه از نوع اجتماعی اش آنقدر درگیر می شویم که ساده ترین چیزها هم یادمان می رود. آنقدر که شاید برای شما هم پیش آمده همکاری که هر روز هم را دیده ایم یادمان می رود سلام خشک و خالی بی منت هم نثارش کنیم و بعد از مدتی متوجه می شویم که امروز دیروز نیست. اما در میان همه این بی توجهی های روزمره، بارقه هایی خوش عطر یافت می شود.

وقتی پارک ملت که بوستان باید بخوانمش می روم، یا وقت خروج از مجموعه بزرگ صدا و سیما قدم زنان از جلویش رد می شوم و در هر صورتی که از جلوی آن می گذرم، محال ممکن است فراموش کنم که قریب به یک دهه پیش با برخی –بدون ذکر اسامی- دور هم جمع می شدیم و آوینی می خواندیم و از دغدغه های بزرگ صحبت می کردیم. گعده ای که ثمراتش شاید هنوز هم باشد، هم مثبت و هم منفی. حالا پارک ملت شده یکی از تفرج گاه های من و بانو و حلما. شده جایی برای دویدن و حرف های گنده گنده زدن برای دختری که با دنیایی از امید و آرزو بزرگ می شود، بی آنکه بداند چه دقایقی را پشت سر می گذارد و چه چیز پیش رو دارد. از آن پارک ملت، جلوی برج سایه عبور که می کنم می گویم: چی فکر می کردیم... چی شد...

شاید اگر آدمها برای روزهایشان قاعده نمی ساختند خیلی روز جنگل کاری یا تعاون یا مبارزه جهانی علیه مواد اعتیادآور فرقی نمی کرد با روز سینما و بهره وری و خیلی از این چیزها. اسم روزها که نباید برای آدم ها مهم باشد، رسم روز و روزگار مهم است که روی جوانمردی داشته باشد و پشت نامردی به زمین بزند. حالا اگر در روز جهانی صلح خیلی ها کشته می شوند در کره خاکی، مشخص است که روز، مسما نیست. به قاعده روز تولد هم از این قرار است. که برای من خیلی مهم نبود و معتقدم باید هر روز متولد شد و یا هی دنبال یک روز بودن، دنبال یک نفر گشتن برای سر و سامان دادن در این اقلیم ایرانی را تداعی می کند و ناشی است از خیلی سال قبل که تاثیر گذاشته در زندگی فی الحال. وقتی مهم می شود همین تولد برای ما و می شماریم خیل کادو و تماس و اخیرا پیامک را، و جا می ماند کسی از این قافله عظما، زیر لب باید گفت: چی فکر می کردیم... چی شد...

بنده اعتقاد دارم پروردگار متعال هر چیز را به اهلش سپرده است و نا اهل در آن راه ندارد؛ البته امکان زیرآبی – همان بند «پ» یا تبصره و یا چیزهایی از این قبیل- همه جا دیده می شود و وجود دارد که خود این مقوله هم اهلی دارد. درست از این روست که هنگام ورود به قبرستان به اهل آن سلام می دهیم و هر آنکه نادیدنی دیده شده آنها را نیز دیده که همان اهل «لااله الا الله» باشدرا هم سلام می گوییم. یا «بیت المعمور» هم اهلی دارد و از این روست که دردانه خلقت را در خود جای می دهد و مشخص می کند که اهل آن مامن چه کسی و یا چه کسانی هستند. یا آنکه موطنش اینجا، آن جا یا هر کجاست اهل آن سرزمین می خوانند. از این رو خطه سیاست هم اهل دارد که سالهاست ثابت شده بنده اهلیتش را نداشته، ندارم و ان شاالله نخواهم داشت. البت سیاست از نوع رایجش اش مد نظر است بی تردید. از این رو در این نوشته دنبال این نباشید که از صحبت تلفنی گفته شود و پشت بندش هم دنبال این باشید که زیر لب بشنوید: چی فکر می کردیم... چی شد... و بعد هم مطابق آنچه... بگذریم،  به جایش ترجیح می دهم چندباره بگویم: ما اهل کبابیم و شرابیم و ربابیم...

حالا که این متن را می خوانم خیلی هم نمی دانم چرا نوشته شده. به خودم تشر می زنم که حالا هر نوشته ای هم حتما نباید دلیلی داشته باشد و منطقی. گاهی کلمات دوست دارند پشت هم صف بکشند و از پشت هم سرک بکشند که ببیند نقطه آخر خط درست و دقیق چه شکلی است. شاید شیتیل هم بدهند به نویسنده که جای بررسی هم دارد. من و شما که نباید برای آنها تعیین تکلیف کنیم. حالا ولو اینکه یکی هم پیدا شود بگوید این چند خط شباهتی به فلان نویسنده دارد و یا به فلان دلیل نوشته شده. چه توفیر دارد برای من و کلمه و این شب نوشته. فقط می ترسم آن نویسنده مشهور یا خودم که دوباره این جملات را بخوانم ناگزیر بگویم: چی فکر می کردیم... چی شد...
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1392ساعت 0:9  توسط محمد آقاسی  | 

 

جاوا اسكریپت