تبليغاتX
چهارسوق
چهارسوق

دست نوشته های محمد آقاسی

 

ظاهرا این مطلب در نشریه «هفت آسمان» مسجد حضرت زینب سلام الله علیها واقع در خیابان محبوب مجاز (سینا) تهران منعکس شده است!

 

اسلام دینی اجتماعی است و اُس و اساس آن مبتنی بر داشتن نظامی اجتماعی . احکام نورانی و الهی این دین مبین هم بدون در نظر گرفتن این نکته و نیز مساله حکومت در هر حال و زمان دارای نقص و اشکال جدی است.متاسفانه دشمنان و جاهلانی که داشتن دینی جهادی را با قدرت طلبی و عافیت طلبی خویش همواره در تعارض جدی می دیدند تلاش داشته اند را اسلام را تا می توانند از عرصه جامعه دور نمایند. چنین نگاهی متاسفانه در همه جای جامعه ایرانی ریشه دوانیده و حتی هنوز هم اثرات و تبعات منفی آن قابل لمس و مشاهده هستند. حوزه های علمیه هم نتوانسته اند بر پایه چنین نگاهی کارهای جدی ، از جمله فهم اجتماعی قرآن و حدیث را انجام دهند . خاصه آنکه این فهم اجتماعی می بایست با فهم امروزین از دین هم آمیخته گردد. هستند کسانی که به صورت فردی از عهده انجام چنین کاری برآمده اند اما سیستم جامعی طراحی نشده است که مسائل را اینچنین تبیین نمایند. اما چگونه و به چه ترتیب می توان از متون دینی اجتماعیات را ترسیم نمود.

در جلد دوم کتاب شریف «غررالحکم و دُررالکلم» ، صفحه 584 ، چاپ دانشگاه تهران روایتی از امیرمومنان علی علیه السلام نقل شده است :

« اِحتَج الی مَن شِئت تَکُن اَسیرَه              دستت را جلوی هرکس که می خواهی دراز کن ، اسیرش می شوی،

واستغنِ عمَّن شِئتَ تَکُن نظیره                از هرکه می خواهی استغنا بجو ، همانند او خواهی شد،

وَ اَحسِن الی مَن شئتَ تَکُن اَمیرَه             به هر که می خواهی احسان کن ، امیر او خواهی شد».

این روایت در بعد فردی کاملا گویا و رسا است و می تواند مبنای عمل مناسبی برای حرکت یک فرد مومن باشد. اما چگونه می توان از آن بهره اجتماعی برد ؟ پیش از انقلاب اسلامی ایران و در دوران طاغوت ملت ایران دست درازی جلو بیگانگان داشت و آنچنان که تاریخ گواهی می دهد ، آنان چون اسیری با ما رفتار می کردند. آنچه می گفتند برای دولتمردان و حتی بسیاری از مردم مطاع بود. همین گونه بود که قانون استثماری «کاپیتولاسیون» به راحتی در ایران به تصویب رسید و هزاران حیله دیگر بر سر ملت ما پیاده گردید که شرح آن در نوشتارهای بعدی می رود.

راهی که پس از انقلاب اسلامی طی شد نیز در دو فراز دیگر روایت مشخص است . آنچه بر سر ما آمد بی تردید به سرکردگی امریکا بود و ما تلاش نمودیم که از او استغنا بجوئیم و اعلام بی نیازی کنیم. نمی توان گفت که ما هم اکنون همانند امریکا شده ایم. اما چشم اندازی که پیش رو داریم نشان می دهد که روز به روز بر قدرت سیاسی ایران افزوده می شود. اگر نه چه نیازی است که قدرتهای بزرگ استکباری شمال ، جنوب ، غرب و شرق ایران را تحت سلطه قرار داده اند؟ عراق و افغانستان برای چه اشغال شده اند ؟ چه نیازی به پایگاه های نظامی در کشورهای اشغالی ، ترکیه ، آذربایجان و برخی کشورهای عربی است ؟ چرا پس از سالها موج نوی وهابیت در کشورهای شمالی ایران ، پاکستان و عربستان به راه افتاده است ؟ اگر این قدرت سیاسی که عمق استراتزیک آن در دل ملتهای مسلمان و نیز روشنفکران آکاهی هستند - که آرزوی بروز اسلام را در یک قالب حکومتی داشتند- نفوذ کرده ،  چه نیازی به این همه مخارج است ؟ آری ، دشمن با تعبیر منافع ملی کار خود را توجیح می نماید ، اما اگر روزی منافع ملی ما هم ایجاب کند که در همسایگی آنها – مثلا ونزوئلا- پایگاه نظامی داشته باشیم آنها ساکت خواهند ماند ؟ آنان هم اکنون احتمال داشتن پایگاه در لبنان را بر نمی تابند چه برسد به آنجا . منافع ملی واژه ای درست است که تعبیر غلطی از آن را پیاده می کنند. موضوعی مهم ، شیک و علمی است که عوام فریبی کنند.

اگر موافق باشیم که یک مسلمان ، روزی مسلمان واقعی است که آنچه اسلام از او خواسته است – در هر سطح و رتبه و درجه ای- را مبنای عمل قرار دهد، این روایت هم یکی از آن مصادیقی است که باید به آن عمل شود. تخلف از این روایت و این دست روایات ، مجاز نیست.

فراز سوم روایت ، تبیین کننده نوع رابطه ما با کشورهایی نظیر فلسطین ، سوریه ، لبنان ، افغانستان و عراق است. با کمک به آنها ، امیری و مهتری ما به شرط ایمان به گفته های خدا ، رسول خدا و خاندان مطهرش – که صلوات و سلام خدا بر ایشان باد – قطعی است. همانطور که هم اکنون نیز ایشان با حدود و ثغور متفاوت به گفته ها و خواسته های جمهوری اسلامی ایران عمل می نمایند و بی شک ثمرات مثبت این کمکها به زودی بیش از پیش آشکار خواهد شد.این نوشته در پی تبیین رفتار مبتنی بر دین است و می گوید می شود و می توان از دین رفتارهای اجتماعی و حکومتی را در زمان غیبت امام معصوم - علیه افضل صلوات الله – استخراج نمود. هرچند در بسیاری از موارد احتیاج به آن وجود نورانی داریم تا راه را برایمان بنماید ، ولی این مطلب آرام نشستن و برجای نشستن را اثبات نمی کند ، بلکه وظیفه شیعیان را سنگین تر می نماید.

به امید حضور در دوران خوش ظهور

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 8:32 توسط محمد آقاسی| |
۱۱)

رنگ زردش را دوست داشتم. انگار آشنایی دیرینه ای با من دارد و من هم با او . با هم حرفها داشتیم از گذشته ای که زود گذشت. باورم نمی شود که یک روز من هم بتوانم کاری انجام دهم در این خیل عظیم مردم کوچه و همسایه. جدید بود و نو ، ولی برای من قدیمی و دوست داشتنی. هر بار که دیگ را هم می زد و چرخش رقص گونه اش را می دیدم ، انگاری همه خاطراتم از کوچکی تا بزرگی زنده می شد. مادرم داشت شعله زرد نذری می پخت و من هم کمک کارش شده بودم.

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 8:28 توسط محمد آقاسی| |
 

در کنار تهیه ویژه نامه «حوزهدانشگاه»  که برای شماره ۲۵ هفته نامه خبری-تحلیلی پنجره با کمک همکارانم انجام دادیم یادداشتی از بنده نیز منتشر گردید که در ذیل می خوانید:

 

مونتاژ علم و دین

تقویم ها اعم از رومیزی ، جیبی و کیفی ، فقط اشیاء زیبایی نیستند که یک سال باید آنها را تحمل کرد و جلوی چشم داشت و آخر سال دور انداخت. تقویم ، دفتر خاطرات یک ملت است و برگ برگش نشانی و یادی از واقعه ای ، شخصیتی ، مناسبتی . برخی آشنا و برخی غریبه ، گاهی با غم و روزی آمیخته به شادی ، موقعی فردی و زمانی ملی . هستند روزهایی که برای همه آشنا نباشند ، مثل روز ملی کیفیت و گاه آنقدر مهم که حسابی برایش همایش بگیرند و جشنواره برپاکنند و باز شناخته شده نباشد مثل : روز وحدت حوزه و دانشگاه ؛ که با نام روحانی شهیر دکتر محمد مفتح گره خورده است. خیلی ها فکر می کنند چون ایشان هم حوزوی بودند و هم دانشگاهی و بعد هم شهد شیرین شهادت نوشیدند ، این روز را به این نام نهادند. شاید عده ای از جوانان دانشجو هم برای اینکه بین حوزه و دانشگاه وحدت ایجاد کنند دانشگاههایی را که تلفیق میان این دو نهاد علمی است انتخاب کردند. یعنی در آخر بشوند یک روحانی دکتر و یا دکتر روحانی و این طور بشود آوای وحدت سر داد. شاید به مرور زمان هم بود که خیلی چیزها رنگ باخت و درس های حوزوی و دانشگاهی فقط کنار هم قرار گرفتند ، بی قرابت و  با رقابت ! درسهایی که از دور و نزدیک آدم را یاد اجناس می اندازد که قسمی از آن از مملکتی آمده و باقیش هم واردات جای دیگر و در سرزمین ثالثی بر هم سوار شده اند ؛ یا به تعبیر علمی ، مونتاژ می شوند تا به دست مشتری برسند و طبیعی است که کیفیت آنها هم چندان مناسب نخواهد بود ، بس که از هر گوشه اش زده شده. اصل نیست ، اصیل هم نیست. آنچنان هم که باید و شاید برای خریدار موثر نیست.

 این مساله هم مثل خیلی چیزهای دیگر جامعه ما به گذشته باز می گردد و ریشه ای دارد به پهنا و درازای تاریخ. دارالفنون را که می شناسید. مشیرالملک برای اینکه محصلین این مدرسه به کلی از حقوق اسلامی عاری نباشند درس فقه را هم یکی از مواد تحصیلی قرار داد. اما علمای وقت که فراگرفتن فقه را درد حدود صلاحیت طلاب علوم دینی نمی دانستند هیچکدام تدریس فقه را در آن مدرسه قبول نکردند.[1]


-جلال آل احمد ، در خدمت و خیانت روشنفکران، ص 46[1]

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 10:5 توسط محمد آقاسی| |
 

پیرامون وحدت حوزه و دانشگاه با دکتر تقی آزاد ارمکی مصاحبه ای انجام دادم که متن آن در ذیل می آید. گفت و گویی که در عین جالب بودن مطالب متعددی برای نقد دارد.این مصاحبه جزیی از پرونده ویژه «حوزهدانشگاه» است که برای شماره ۲۵ هفته نامه خبری-تحلیلی پنجره با کمک همکارانم تهیه نمودم. در ضمن متن مصاحبه را تابناک هم منعکس نموده که می توانید در اینجا  و اینجا اصل مطلب را بخوانید.

 


 

وحدت روحانيت و روشنفکران ديني

دکتر تقي آزاد ارمکي مدرک دکتراي خود در رشته جامعه‎شناسي از دانشگاه مريلند آمريكا (1371) اخذ کرده و تحقيقات فراواني راجع به جامعه ايراني داشته که در قالب کتاب، مقاله و طرح پژوهشي به جامعه علمي کشور ارايه شده است. او در آثار و گفتارش مي‎کوشد جهان مدرن را شناخته و ياري‎گر ادامه حيات ايراني در دنياي مدرن باشد. به همين جهت، وحدت حوزه و دانشگاه را نيز از همين پنجره مي‎نگرد و معتقد است در اين جامعه ديني، بايد به‎دنبال وحدت روحانيت و روشنفکران ديني باشيم که محصول دو نهاد هستند.


با توجه به گذشت سي سال از انقلاب اسلامي، آيا شعار وحدت حوزه و دانشگاه قديمي شده است و بايد آن را فراموش کنيم يا هنوز ميتوانيم به اين شعار فکر کرده و با ابعاد جديتر و جديدتري آن را مطرح کنيم؟

براي درک اين مسئله بايد ديد، دليل مطرح شدن آن چه بوده است؟ چه مشکلي در آن زمان وجود داشت و چه ضرورتي ايجاب مي‎کرد که وحدت حوزه و دانشگاه لازم به نظر مي‎رسيد. آيا مسئله مرتفع شده يا اين‎که اصلا مشکلي وجود نداشته و تنها توهمي بوده و نهايتا ضرورت توهمي در باب وحدت حوزه و دانشگاه به‎وجود آمده است.

براي پاسخ‎گويي و دانستن اين‎که بدانيم آيا اين مسئله وجود داشته يا خير، لازم است بدانيم جامعه ما چگونه جامعه‎اي است؟ جامعه ما، جامعه ايراني چه جامعه‎اي است و حوزه دينداري در آن چقدر اهميت دارد؟ جامعه امروز ايران (من فعلا توجهي به جامعه ديروز ايران ندارم)، جدا از مسايل سياسي جامعه‎اي ديندار است، به هر صورت که از دينداري مي‎توان تعبير کرد: دين مناسکي، دين اعتقادي، دين پيامدي يا... . بالاخره جامعه خود را ديندار مي‎شناسند.


 براي مثال اگر به فردي در جامعه بگوييد ديندار نيستي، شما را نمي‎بخشد، اما اگر تهمت دروغگويي به او زده شود، راحت‎تر مي‎بخشد. به اين جامعه حساس و خودداور مي‎توانيم بگوييم جامعه ديني. همچنين اگر به فردي که در اين کشور حکومت مي‎کند يا مدير است بگوييم ديندار نيستي، جامعه عکس‎العمل نشان خواهد داد که چرا در جامعه ديني کسي وجود دارد که ديندار نيست، يا حداقل به دين توجه ندارد.

وقتي جامعه ديني است، سازمان‎هاي ديني و مدافعان ديني داراي اهميت مي‎شوند. سازمان‎ها و مدافعان ديني مثل مسجد، مدرسه و حوزه هستند. مراکز ديني ديگري هم مثل امامزاده وجود دارد و حتي به شوخي مي‎گويند جايي که تا ديروز امامزاده نداشته، مردم براي خودشان امامزاده دست و پا کردند؛ از وجه ديگر مي‎بينيم که جامعه خود را به جايي مي‎برد که امامزاده برايشان ملجا و پناهگاهي باشد. پس مراکز، مکان‎ها و آدم‎ها که داعيه دينداري دارند، براي جامعه مهم‎اند. از ميان دو نيروي ديني موجود در جامعه يکي روحانيت و ديگري نيروي روشنفکري ديني است.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:43 توسط محمد آقاسی| |
۱۰)

باز هم با چهار پایه زرد تو حمام اومد بیرون در نشست. تک و تنها بود و روز عاشورایی حتما دلش گرفته بود. بیچاره کسی دور و برش نبود. بچه ها بزرگ شده بودند و پخش و پلای داخل و خارجِ ِ. شوهر خدابیامرزشم که الان زیر خروارها خاک آرمیده بود! « اقدس خانوم » صداش می زدند مردم محل. تک و تنها روی چهارپایه زرد که برای حمام استفاده می کرد کنار در منزلش نشسته بود و دسته های عزارداری و نگاه می کرد. غم بود که تو صورتش موج می زد.

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:19 توسط محمد آقاسی| |
۹)

دست خودم نبود. همیشه اینجای روز که می رسیدیم ضعف می کردم و دلم حسابی قار و قور می کرد. کلی با دسته زنجیر زده بودم. حالا جلو در مسجد که رسیدیم و بوی قیمه به گوش دماغم رسیده و دلم ضعف کرده. زنجیر و دست بچه ها سپردم و دویدم سمت دیگهای غذا.

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:13 توسط محمد آقاسی| |

۸)

در یک شمارش همه بودند. حتی هوشنگ که بدم می آید ازش. انگاری دلش نرم بود امشب. یادم نمی رود سر گنجشک بیچاره چه بلایی آورد. چنان با تیر و کمان دست ساخته اش نشانه گرفت و زد که در جا پرنده بیچاره افتاد. کنارش که دویدیم ، دیدیم سرش را پرانده. صحنه بدی بود. جواد بعدا به من گفت که تا چند شب کابوس دید و یک شب هم خودش را خیس کرد. برای ما که سن و سالی نداشتیم صحنه تلخی بود. من اول راهنمایی بودم و جواد هم پنجم ابتدایی. هوشنگ چند سالی از ما بزرگتر بود و شرتر. اما این بار آرام بود. خاصیت هیات است شاید که هر که می آید آرام می شود. حتی حاجی قندی بقال که همیشه خدا از عصبانیت فحشش جاری است.

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:47 توسط محمد آقاسی| |

۷)

چراها مثل صبح ها که صف می بندیم توی مدرسه پشت سر هم تو ذهنم ایستاده بودند ، نه مرتب و منظم ؛ مثل بچه ها که قرار  ندارند بالا و پایین می پریدند و من در سختی پاسخ خوب گرفتار شده بودم. اطرافم تار دیده می شد. هم شب بود و هم تار . هم سیاه بود و هم سد اشک جلوی دیدم را گرفته بود. نمی دانستم چرا ، یعنی می دانستم چرا اما دقیق نمی فهمیدم. می گریستم چون حس می کردم جگرم سوخته . مادرم وقتی پدربزرگم مرد اینطور می گفت و من حس می کردم مثل آن موقعش شده ام.سخت تر از قبل تکرار می کردم:

اگر حسین من تویی سرت کو ؟ /  به من بگو علی اصغرت کو

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:46 توسط محمد آقاسی| |

۶)

یه جورایی دوست داشتم ببینه . مادرم بود و کیف می کردم قربون صدقه بره برای من. توی آینه نگاه کردم. زیرپوشم با یقه گشاد به خوبی سینه سرخم و نشان می داد. حسابی دیشب توی هیات با بچه ها سینه زده بودیم و اثرش هنوز بود.

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:43 توسط محمد آقاسی| |

۵)

تقصیر خودم بود که دنبال خودم راهش انداختم. به قول اسماعیل که بابابزرگش شهرری میشینه تعارف «شابدالعظیمی» بود که جدی گرفت. احتمالا این از اون چیزایی بود که بابام می گفت بزرگ می شی می فهمی . آخه هروقت گیر می کردم این حرف بابا آویزه گوش نداشتم. مرجان دنبال من اومده بود مسجد و از امشب شب دسته رفتن ما دور تا دور محله. وقتی گریه کرد که چرا مجید می ره ولی من نه؟  از ترس اینکه مامان و بابا نذارند که بیام آوردمش اینجا. یکمی هم دلم سوخت براش. اما آخه الان نمی تونستم زنجیر بزنم. می ترسیدم . می ترسیدم زنجیر و به سرش بزنم.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:19 توسط محمد آقاسی| |